فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم... فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او... می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود... پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد... فقط یک راه داشتم ، اینکه به سراغ قلکم بروم... قلکی که چند ماه تمام امانت دار پول تو جیبی هایم شده بود تا بتوانم اسکیت بخرم ... اما من می خواستم دوستم را به آرزویش برسانم...
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور

پنجمین سالگرد وبلاگم مبارک




برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
این حس و حالو دوست دارم تنهایی و سکوت و آرامش رو
خدایا شکرت
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
نمی خواستم که باز بگی توپیدم بهت
خیلی رک حرفامو میگم دوست ندارم دیگه اینجا بیای نه واسه خوندن پیام ها نه واسه نظر گذاشتن
اگه من نمیام اینجا واسه اینکه میدونم تو میای اینجا
بودنت ناراحتم میکنه منو یاد حماقت هام میندازه خواهشا نیا زندگیمو بیشتر از خراب نکن
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور
برچسب:
نویسنده: ساحل کریمیپور